تبليغاتX
به دنبال دل
به دنبال دل
مسائل روز جوانان

                توجه:مطالب اين وبلاگ از بالا بروز ميشود 

با سلام

با توجه به اینکه این روزها سالگرد دو هم رزم وهمفکر یعنی دکتر علی شریعتی و دکتر چمران میباشد به همین مناسبت قسمتی از مرثیه ای را که دکتر چمران هنگام خاکسپاری دکتر شریعتی سروده برای دوستان در وبلاگ قرار می دهم .امیدوارم که همه ما رهروان صالحی برای این دو هم رزم باشیم.

ضمنا مطلب ذیل با اندکی تخلیص از سایت بازتاب گرفته شده است

«… اي علي! هميشه فکر مي‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه مي‌خوانم!
اي علي! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!....
خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِ وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي.
مي‌خواستم که غم‌هاي دلم را بر تو بگشايم و تو «اکسير صفت» غم‌هاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي.
مي‌خواستم که پرده‌هاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) مي‌گذرد، بر تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه‌بازي‌هاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.
اي علي! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها مي‌ديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم مي‌کردم؛ اما هنگامي ‌که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشين شدم.

اي علي! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نمي‌دانستم. تو دريچه‌اي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتي‌ها و زيبايي‌هاي آن را به من نشان دادي.
اي علي! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبيل» رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم «تل مسعود» در ميان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن «کوير» تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و ازليّت و ابديّت را متصل مي‌کرد؛ کويري که در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز مي‌کردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالصي‌ها را دود و خاکستر مي‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مي‌نمود...

اي علي! همراه تو به کوير مي‌روم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بي‌انتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما مي‌تازد.
اي علي! همراه تو به حج مي‌روم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو مي‌شوم، اندامم مي‌لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مي‌بينم و همراه روح بلند تو به پرواز در مي‌آيم و با خدا به درجه وحدت مي‌رسم.
اي علي! همراه تو به قلب تاريخ فرو مي‌روم، راه و رسم عشق بازي را مي‌آموزم و به علي بزرگ آن‌قدر عشق مي‌ورزم که از سر تا به پا مي‌سوزم....

اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه مي‌روم؛ اتاقي که با همه کوچکي‌اش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است.

راستي چقدر دل‌انگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان مي‌دهي که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌هاي بسيار کوچکش نوازش مي‌دهد و زير بغل او را که بي‌هوش بر زمين افتاده است، مي‌گيرد و بلند مي‌کند!
اي علي! تو «ابوذر غفاري» را به من شناساندي، مبارزات بي‌امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنين‌اراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوان‌پاره‌اي را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» مي‌کوبد و خون به راه مي‌اندازد! من فرياد ضجه‌آساي ابوذر را از حلقوم تو مي‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را مي‌بينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مي‌يابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌هاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان مي‌دهد ... .

‌اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه‌رو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزوير» برخاستي و همه را به زانو در آوردي.
اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند. رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... «شهيد» کرد... .

يکي از مارکسيست‌هاي انقلابي‌نما در جمع دوستانش در اروپا مي‌گفت: «دکتر علي شريعتي، انقلاب کمونيستي ايران را هفتاد سال به تأخير انداخت» و من مي‌گويم که: «دکتر علي شريعتي، سير تکاملي مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... .

تو ‌اي شمع زيباي من! چه خوب سوختي و چه زيبا نور تاباندي، و چه باشکوه، هستي خود را در قربانگاه عشق، فداي حق کردي.
من هيچ‌گاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزني که بر وجودت سايه افکنده بود، احساس نگراني نمي‌کردم؛ زيرا مي‌دانستم که تو شمعي و بايد بسوزي تا نور بدهي. سوختن، حيات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آن‌که سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاريک گردد.

اي علي! اي نماينده غم! ‌اي درياي درد! اين رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .
اي علي! شيعيان «حسين» در لبنان زندگي تيره و تاري دارند، توفان بلا بر آنها وزيدن گرفته است، سيلي بنيان‌کن مي‌خواهد که ريشه اين درخت عظيم را براندازد. همه ستمگران وجنايت پيشگان و عمّال ظلم و کفر و جهل، عليه ما به ميدان آمده‌اند، قدرت‌هاي بزرگ جهاني، با زور و پول و نفوذ خود در پي نابودي ما هستند. مسيحيان به دشمني ما کمر بسته‌اند و مناطق فلک‌زده ما را زير رگبار گلوله‌ها به خاک و خون مي‌کشند و همه روزه شهيدي به قافله شهداي خونين‌کفن ما اضافه مي‌شود، متحدين و عوامل کشورهاي به اصطلاح چپي نيز ما را دشمن استراتژيک خود مي‌دانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودي ما هستند. عدّه‌اي از روحاني‌نمايان و مؤمنين تقليدي و ظاهري نيز ما را محکوم مي‌کنند، که چرا با انقلاب فلسطين همکار و همقدم شده‌ايم. به شهداي ما اهانت مي‌کنند و آنها را «شهيد» نمي‌نامند، زيرا فتواي مرجع براي قتال ضد اسرائيل و کتائب هنوز صادر نشده است! اين روحاني‌نمايان، ما را به حربه تکفير مي‌کوبند. ...

اي علي! به جسد بي‌جان تو مي‌نگرم که از هر جانداري زنده‌تر است؛ يک دنيا غم، يک دنيا درد، يک کوير تنهايي، يک تاريخ ظلم وستم، يک آسمان عشق، يک خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليّت تا به ابديت در اين جسد بي‌جان نهفته است.
تو‌ اي علي! حيات جاويد يافته‌اي و ما مردگان متحرک آمده‌ايم تا از فيض وجود تو، حيات يابيم.
قسم به غم، که تا روزگاري که درياي غم بر دلم موج مي‌زند، ‌اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي... .
قسم به شهادت، که تا وقتي که فداييان از جان گذشته، حيات و هستي خود را در قربانگاه عشق فدا مي‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدي و شهيدي!

و تو ‌اي خداي بزرگ! علي را به ما هديه کردي تا راه و رسم عشق‌بازي و فداکاري را به ما بياموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترين و ارزنده‌ترين هديه خود، او را به تو تقديم مي‌کنيم، تا در ملکوت اعلاي تو بياسايد و زندگي جاويد خود را آغاز کند...» .

2 نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 3:40  توسط مهدي مقضی  | 

گل هزار بهار

به مناسبت بيست وهشتمين سال عروج ملكوتي معلم شهيد

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 6:12  توسط مهدي مقضی  | 

از کجا آغاز کنیم؟

توجه:مطالب اين وبلاگ از بالا بروز ميشود 

 

با سلام

 

امروز نيز سعي داشتم به مناسب اوضاع كنوني جامعه و در ادامه مطالب قبلي به بحث در مورد انتخا بات  بپردازم .اما در مطلب قبلي كه نوشتم يك نظري ديديم كه برايم جالب بود يك فردي مطلبي نوشته بود كه چرا به وبلاگ من مي آئي و فحش مي دهي و بي نام مي روي .بسيار كنجكاو شدم يه سري به وبلاگش زدم ببينم در مورد چيست و اگه اشتباهي رخ داده است يه جوري درستش  كنم وقتي به وبلاگش سر زدم فهميدم  نه تنها اشتباهي رخ نداده بود بلكه اين فرد به حالتي دچار شده كه به همه شك كرده وبراي همه يه همچين پيامي فرستاده است . وقتي مطالب اين فرد را مطالعه كردم يك احساس بدي به من دست داد وبسيار تاسف خوردم (اين مطالب هنوز در وبلاگ اين فرد موجود است هر كس بخواهد مي تواند مطالعه كند البته اگر ارزش مطالعه و صرف وقت را داشته باشد) من نمي خواهم در اينجا به نصيحت اخلاقي و ديني كسي بپردازم  وبراي جلو گيري از نابودي  كسي چيزي بنويسم چون هر  كس كه نابود ميشود حتما" مستحق نابوديست.

اما بحثي را  كه امروز شروع مي كنم و ان شاءا... درآينده آن را ادامه خواهم داد همين بحث مذهب واحساس مذهبي در نسل جوان امروز ماست

 

دغدغه هاي مذهبي جوان امروز

 

جوان امروزما از هر سو  در تعامل و ارتباط و تهاجم  با آرا و انديشه ها ي مختلف از سراسرجهان است وانواع حملات  تبليغاتي از سراسر جهان به مغزش هجوم آورده  است واو در اين ميان تنها مانده است .امروز جوان ما ميتواند با كمترين هزينه و با كمترين رنج و تحمل سختي با انواع آرا وانديشه ها و نوع زندگي افراد در ديگرمذاهب آشنا شود.اين جوان تمام اين انديشه ها را مي فهمد ودرك مي كندوحال در اين ميان اگر كسي  نتوانسته باشد مذهبش را بفهمد وروح مذهبش مسير زندگيش نشده باشد و ايمان به مذهبش هدفش نشده باشد  براحتي و بسادگي  در مواجهه با اين آرا وانديشه ها  دچار تناقض ميشود و نتيجه اش اين چيزي مي شود كه بازتابش را امروز در جامعه خود مي بينيم . جوان امروزي  چون در حكومتي زندگي ميكند كه نام مقدس "اسلام " را همراه دارد ودر اين حكومت انواع مختلف "بي عدالتي ها"را مي بيند; مي بيند كه فلان شخص يا گروهي  به خاطر بيان عقيده شان كه به مذاق حاكمان خوش نمي آيد در زندان بسر مي برند مي بيند اعتيادوفساد او را به كام مرگ مي كشاند و حاكمان بي اعتنا به اومشغول دعوا و جنگ قدرت هستند  مطمئنا"تمام اين اعمال ورفتارها را به نام اسلام كنوني حاكم بر جامعه خواهد نوشت  واحساس بيزاري از دين ومبلغان رسمي اش در او اوج ميگيرد وبه هر مذهب وديني براي فرار از اين بي عدالتي ها تن در ميدهد.براي اغلب جواناني كه در خانواده هاي مذهبي وسنتي بد نيا مي آيند و با چنين تربيتي رشد ميكنند  مذهب عبارت است از  يك سري عقيده وعبادات موروثي است كه از پدر و مادرش به ارث برده است واو بايد بدون چون وچرا آن را بپذيرد بدون اينكه حتي لحظه اي در مورد مذهبش فكر كند ويا اينكه به او مجالي براي آزاد انديشيدن در مورد مذهبش داده نشده است وكسي ويا كساني نبوده اند كه او را در برابر  شبهات وانحرافات  كه بطور طبيعي ايجاد ميشود ياري كنند وروحانيون ومبلغاني كه بايد او رادر اين راه ياري دهند و براي شبهاتش پاسخ علمي ومنطقي و قابل قبول بياورد ند وجود نداشته اند واگر هم وجود داشته اند به زبان علمي ومنطقي با او حرف نزده اند به زبان 1400 سال پيش با او سخن گفته اند. چنين جواني مطمئنا با انبوهي از سوالات حل نشده پرورش مي يابد ومي بينيم چنين جواناني با احساس هاي پاك طوري پروش مي يابند كه دين آنها هيچ جذابيتي براي مثلا"فلان دوست دانشجويش  فلان همكارش كه در موقعيت ديگري رشد كرده است ندارد. براي چنين فردي  مذهب واعتقاد به مذهب  يك عامل بازدارنده اي شده است كه او را از انواع لذتها و خوشي ها باز مي دارد تا در آخرتي كه او نديده است  بتواند او را به خوشبختي ابدي برساند و حال اينكه مي بيند در ديگر مذهب رايج در فلان كشور پيشرفته  هيچ كدام از اين ها را بر او حرام نكرده اند او را از خوردن فلان چيز وانجام دادن فلان كار و پوشاندن خود از نا محرم نهي نمي كند وهمانند مذهب او از خوشبختي در آخرت صحبت مي كند .

اين دين براي اين جهان او و زمان حاضر او چيزي ندارد جز  صبر كردن واستقامت كردن و فرو خوردن تمام نيازهاي طبيعي.اينست مذهبي كه بر جوان امروز عرضه كرده ايم وبراي با لا بردن آگاهي او هم جز اينكه او را مجبور كرده ايم كتابهاي ديني را با عناوين مختلف فقط بخواند وحفظ كند تا فلان نمره را در دبستان ود بيرستان ودانشگاه بياورد يا برنده فلان جايزه شود كار ديگري نكرده ايم هيچ ابتكار و خلاقيتي در دين وبرنامه هاي آن به خرج نداده ايم تا آن را براي جوان امروز جذاب كنيم .نخواسته ايم كه او بفهمد كه هدف مذهبش چيست چون مطمئنا"اگر فهميداين نيروي عظيم  براي بسياري از حاكمانجامعه ايجاد مشكل خواهد كرد  او نميداند هدف از اين مذهب چيست .ايده آل اين مذهب چيست وكيست ؟جز مجموعه اي از نامها والقاب چيز ديگري نميداند .

نسل جوان امروز ما بايد بفهمد اين مذهب در برابر تمام اين "نه"هائي كه در اين دنيا براي او داردچه چيزهائي را براي ا و آورده كه هيچ مذهبي وفرقه اي  نتوانسته حتي شبيه آن را به او پيشنهاد وعرضه كند.   الگو هائي همچون "قرآن" "نهج البلاغه" و افرادي مانند"محمد" "علي" "فاطمه" "حسن" " حسين "و"زينب " دارد كه در هيچ مذهب وفرقه اي در هيچ دوره اي همانند آنها را پيدا نخواهد كرد.اين يك كلي گوئي ساده از روي تعصب مذهبي نيست بلكه حاصل عمر محققان و متفكراني است كه بدون هيچ تعصب قومي ومذهبي فقط بدنبال حقيقت بوده اند و به دنبال الگو براي انسان همه اعصار بوده اند و تمام مكاتب فلسفي دنيا را جستجو كرده اند و اين الگو ها را به عنوان راهنما به ما معرفي كرده اند .تمام اين مذهب برنامه ومتد است براي سعادت ما انسانهائي كه اصل خود را فراموش كرده ايم فراموش كرده ايم كه مسجود فرشتگانيم برنامه ومتد براي سعادت اين جهاني وآن جهاني وبه  قول دكتر شريعتي كه مي گفت :ديني ومذهبي كه بدرد  اين دنياي من نخورد مطمئنا" بدرد آن دنياي من هم نمي خورد.

 

البته اين مذهب  در چند قرن اخير دچار يك كوتاه انديشي  هائي  شده است كه اين نسل پريشان جوان امروز ما حاصل اين كوتاه انديشي ها و خرافه پردازي هاست نسلي كه نه مي تواند به اعتقادات مذهبي اش پشت كند ونه خوشبختانه مي تواند د ر پي پوچي وبي هدفي باشد وهمين مسئله باعث اميدواريست كه اين مذهب بتواند با اتكاء به همين نسل دوباره راه اصلي خود راپيش بگيرد .البته اين امر وهدف نيازمند يك انقلاب دروني در نسل جوان ومذهبي ماست .اين نسل بايد بتواند مذهب اصلي اش را بشناسد  .مذهبي كه عاري از هر گونه "خرافه" و"مصلحت انديشي" و" توجيه وضع موجود" است واين مذهب مذهبي نيست جز مذهبي كه علي در پي آن بود وپيروان او هم اگر به او ومذهبش  اعتقاد دارند بايد با شجاعت و فداكاري تا پاي جان راه او را ادامه دهند.

 

بالطبع در چنين حكومتي كه روئيده تفكر" عدالت علي "باشد ديگر فقر وتبعيض معني نخواهد داشت .ديگر اينجور نخواهد بود كه امكانات و سرمايه تنها در دست گروه خاصي باشد و ديگران از آن بي بهره باشد

در چنين حكومتي ديگر جواني مشكلات روزمرگي از قبيل كار وازدواج و مسكن نخواهد داشت و ميتواند با تمركز فكري كامل در هر كاري و هر حرفه اي كه مشغول است تنها به هدف مذهبش بيانديشد.چنين فردي ديگر به خود نمي انديشد و تنها به ديگران ورفاه آنان مي انديشد  در چنين جامعه اي است كه تقلب در كار واز زير مسئوليت شانه خالي كردن وبي اعتنا ئي به حقوق مردم گناه محسوب مي شودوشايسته تحقير وتوهين و"زندان" است نه كسي كه تنها عقيده وانديشه اش را بيان داشته است .

 

ان شاءا... در  آينده در اين زمينه بيشتر خواهم نوشت از دوستان وخوانندگان عزيز صميمانه تقاضا دارم اگر نكته اي به ذهنشان مي رسد بنده و ديگر دوستان را از آن دريغ نكنند.

 

 

Ø      معلم شهيد:

Ø             قلم توتم من است

Ø                       قلم توتم ماست

Ø                                  به قلم سوگند

Ø      به خون سياهي كه از حلقومش مي چكد سوگند

Ø      به رشحه خوني كه از زبانش مي تراود سوگند

Ø      به ضجه هاي دردي كه از سينه اش بر مي آيد سوگند

Ø                                   كه توتم مقدسم را نمي فروشم

Ø      به دست زورش تسليم نمي كنم

Ø                                            به كيسه زرش نميدهم

Ø      به سر انگشت تزويرش نمي سپارم

Ø      دستم را قلم مي كنم و قلمم را از دست نمي گذارم

Ø      چشمهايم را كور مي كنم

Ø                 گوشهايم را كر مي كنم

Ø                            پاهايم را ميشكنم

Ø                                    انگشتانم را بند بند مي برم

Ø                                                سينه ام را ميشكافم

Ø                                                        قلبم را مي كشم

Ø      حتي زبانم را مي برم ولبم را ميدوزم

Ø                                         اما

Ø                                          قلمم را به بیگانه نمي دهم

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت 3:14  توسط مهدي مقضی  | 

از کجا آغاز کنیم؟

توجه:مطالب اين وبلاگ از بالا بروز ميشود 

 

 

با سلام

 

در ادامه بحثي كه در مورد انتخابات و كانديدا هاي دوره نهم رياست جمهوري شروع كرده بودم نوبت به نقد عملكرد دو تن از ديگر كانديداها مي رسد كه همه ما كم و بيش با با نام و عملكردشان  آشنا هستيم .اشخاصي كه سكان هدايت جنگ ويرانگر هشت ساله ايران و عراق را بر عهده داشتند و اصلا " كار اصلي آنها كاريست نظامي و در رابطه با مسائلي از اين دست. اما در اين برهه زماني خاص احساس مسئوليت كرده اند و تصميم گرفته اند اينبار توانائي هاي خود را در عرصه اداره يك مملكت كه البته وضع اين مملكت بي شباهت به صحنه جنگ هم نيست اثبات كنند .في النفسه اين عمل آنها  حتما " از روي احساس مسئوليتي بوده كه احساس كرده اند وان شاءا... كه به اميد حمايت فلان شخص و ارگان و نهادي تصميم به شركت دراين امتحان بزرگ را نگرفته اند .باز هم مي گويم من در اينجا قصد حمايت يا تخريب كسي را ندارم و فقط نظراتم را مي نويسم وآنچه را كه حق ميدانم و يا لا اقل به حقيقت نزديكتر است بيان ميكنم .  

 

آنها خود بهتر از هر كس ديگر ميدانند كه اداره اين مملكت در اين  برهه كمتر شباهتي به اداره جنگ در آن مو قعيت زماني و مكاني دارد .بله از زماني حرف ميزنم كه اين مملكت دچار يك انقلاب شده بود و هزينه هاي سنگيني هم بابت آن پرداخته بود وطبعا" مردمي كه اين هزينه ها را براي اين انقلاب پرداخته بودند به راحتي حاضر به از دست دادن آن هم نبودند با نهايت ايثار وفداكاري در مقابل دشمنشا ن از جان گذشتند و لحظه اي هم درنگ نكردند.اما از آنجا كه اين نوع انقلابها اغلب از روي آگاهي نيست و تنها رفرمي است براي چندين سال و زودگذر.  بنابراين اين نوع رفرمها نمي تواند چاره گشاي اين نوع ملت ها باشد تا زماني كه به همه مسائل آگاهي پيدا كنند و احساسات و هيجانات و شايعات ملاك تصميم گيريهايشان نباشد ان موقع است كه انقلاب بدرد اين ملت ميخوردوگرنه  باز دوباره همان حاكمان وهمان بي عدالتي ها وهمان ظلمها ولي اينبار در لباسي ديگر وحزب و دسته وجنا ح بندي ديگر با نام مذهب و قوميت وآزادي ورفاه وثروت....

البته در مورد جنگ ود فاع ازوطن وآب وخاك وشرف وانسانيت وقتي كه مورد تعرض از سوي بيگانه قرار مي گيرد مطمئنم كه كسي كه اندكي حس وطن پرستي در او وجود داشته باشد هم بتواند مخالفت كند.اما بحث من دراينجا چيز ديگريست بحث من درمورد نوع جنگيدن نوع دفاعي است كه صورت گرفت و آيا اينكه اين نوع جنگيدن و دفاع كردن مورد قبول هست يا خير .البته من در مورد مسائل جنگي اطلا عات كاملي ندارم اما آنچه كه از دوران جنگ خواندم وديدم وشنيدم  براي من كافي بود تا بتوانم در مورد مديريت ا ين جنگ  اظهار نظر كنم .جنگي كه تا كنون كسي نفهميده چرا اينقدر طولاني شد و چرا پس از بيرون راندن دشمن باز هم ادامه يافت و بهترين نيروها وامكانات در اين جنگ سو ختند و استخوان هاي پوسيده  جوانان ايراني هنوز پس از گذشت 17 سال از اتمام جنگ هنوز از زير خاك بيرون كشيده مي شود وداغ پدر ومادري را تازه ميكند.البته پاسخ به اين سوالات براي هر كسي كه ازروي منطق فكر كند و احساسات بر او غالب نشود كار آساني است.او خواهد فهميد كه همه اين مصيبتها و كشت وكشتارها حاصل مديريت اشتباه جنگ واطلاعات ناقص و تحليل و درك علمي نداشتن ازآينده جنگ و مسائل سياسي روز دنيا وگاه جاه طلبي ها وكشور گشائي ها بوده است . فقط اتكا داشتن بر شور و شوق مذهبي ملت ومردم و ارزان ترين گلوله ها كه همان گوشت و پوست وخون جوانان ايراني بود فرماندهان و تصميم گيران جنگ را در چنان خيالاتي فروبرده بود كه سخن هيچ دلسوزي  را نشنيدند و جنگي كه مي توانست خيلي زودتر تمام شود با طلفات و هزينه كمتر ديديم كه در پايان همچون كاسه زهري شد كه باز هم به ملت نوشانده شد نه به خاطيان ومسببان طولاني شدن جنگ. در دوران پس از جنگ هم ديديم كه اغلب مديران ديروز جنگ  لباس رزم در نياوردند واين بار با تمام قوا به جنگ دشمن تازه شان كه همان عدالت بود رفتند وحق مردم را همچون دشمني ميديدند تا دندان مسلح كه بايد بالفور آن را از پاي در آورد وبه غنيمت گرفت و البته چه خوب هم موفق شده اند وحال نمايندگان آنها دوباره باز آمده اند اينبار نه با لباس نظامي ونه با درجه سرهنگي و سرداري و... بلكه درلباس سياسيون" كت وشلوار" و لقب خوش خط وخال "دكتري "

 آري اي برادر و اي خواهر من همه ما در برابر شهيدان  ودر برابر خداي خويش مسئوليم .مگر حسين (ع) براي جنگيدن هدفي جز مبارزه با ظلم و حاكمان ظالم و زنده نگهداشتن آئين ظلم ستيزمحمد (ص) و اجراي عدالت داشت.حسين وزينب خود فرزندان شهيد"عدالتند "همان عدالت ناطق"علي(ع)".خانواده "علي(ع)" الگوئي است براي تمام افرادي كه براي هدف پاكي مي جنگند در تمام اعصار ودورانها وحتي جان خويش را نيز در پاي هدفشان مي گذارند.همانطور كه قبلا"نيز گفتم جامعه امروز ما بيش ا زآنكه به قهرمانهاي  پوشالي كه در ابتدا انقلابيند اما وقتي روي كار ميآيند محافظه كار مي شوند ودم از مصلحت ميزنند نياز داشته باشد به تفكر "علي(ع)"نياز دارد  تفكر "علي" يعني آگاهي وبيداري عمومي.تفكروعمل "علي" كه همه از روي  منطق واستدلال و دليل است وبراي همه دورانهاست به ما مي آموزد كه چه موقع بايد سكوت كرد ودخالت نكردچه موقع بايد تحريم كرد وچه موقع بايد انقلابي شد و ريشه ظلم وبي عدالتي را ازبن كند.در تفكر علي دشمنان عدالت دشمنان مردمند ودشمنان مردم دشمنان خدا.

 

Ø      معلم شهيد:

Ø             قلم توتم من است

Ø                       قلم توتم ماست

Ø                                  به قلم سوگند

Ø      به خون سياهي كه از حلقومش مي چكد سوگند

Ø      به رشحه خوني كه از زبانش مي تراود سوگند

Ø      به ضجه هاي دردي كه از سينه اش بر مي آيد سوگند

Ø                                   كه توتم مقدسم را نمي فروشم

Ø      به دست زورش تسليم نمي كنم

Ø                                            به كيسه زرش نميدهم

Ø      به سر انگشت تزويرش نمي سپارم

Ø      دستم را قلم مي كنم و قلمم را از دست نمي گذارم

Ø      چشمهايم را كور مي كنم

Ø                 گوشهايم را كر مي كنم

Ø                            پاهايم را ميشكنم

Ø                                    انگشتانم را بند بند مي برم

Ø                                                سينه ام را ميشكافم

Ø                                                        قلبم را مي كشم

Ø      حتي زبانم را مي برم ولبم را ميدوزم

Ø                                         اما

Ø                                          قلمم را به بیگانه نمي دهم

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 3:18  توسط مهدي مقضی  |